يه ديوونه يه عاشق
الا يا ايها ساقي ادركاسا و ناولها و عشق اسان نمود اول ولي افتاد مشكل ها
فصل قلبم پاييزي ست اسمان قلبم ابري ست دلم گرفته اين چه دردي ست با گريه هايم هم صداست كسي نيست اينجا كه ارام كند دلم را كسي نيست اينجا كه پاك كند اشك هايم را بشنود درد دل هايم را از غم نمي نويسم اما دلم پر از غم است از اشك نمي نويسم اما ان قطره هايي كه از چشمانم مي ريزد نامش اشك است من كه حرفي نمي زنم بغض گلويم را گرفته پس بخوان درد دلم را دردي كه بر روي كاغذ خيس نوشتم تو كه با غم بي گانه نيستي تو كه امروز از اشك هاي من ميخندي فردا خودت اسير اشك هاي چشم هايت خواهي شد چرا به بي راهه مي روم دلم گرفته به دنبال اشيانه ميروم اشيانه ي من كجاست دل من خسته و تنهاست كسي مي شنود فرياد مرا؟ نه عزيزم اينجا سرزمين غم هاست بگذار اشك بريزم نگو طاقت ديدن اشك هايم را نداري بخدا تو حال مرا نداري تو جاي من نيستي و قلب شكسته در سينه نداري اين تنها راهه ارامش است دلم گرفته بخدا اين تنها راه شكست بغض كهنه است نمي داني چه حالي دارم تمام لحظه هايم را با دلي گرفته مي گذرانم مي ترسم ديگر معني لبخند را ندانم نگو چرا از اشك مي نويسم تو كه خودت روزي اسير غم ها بوده اي نگو كه چرا اينقدر غمگين مي نويسم گفتم:اخرش كجاست؟ گفت:اخر دنياست گفتم:اخر دنيا كجاست؟ گفت:از نگاهم پيداست گفتم نگاهه تو رو به كجاست؟ گفت:نگاهه من رو به پايان زندگيست گفتم:پايان زندگي كجاست؟ گفت:لحظه اي كه از عشقت ميميرم مدتي گذشت و او مرا تنها گذاشت قلبم بي صدا شكست مي دانستم اخرش همين جاست جايي كه برايم اشناست همان زندان غم هاست فرياد شكستن هاست گفتم اينجا همان لحظه اي بود كه گفتي از عشقم ميميرم گفت سرنوشت من و تو از هم جداست گفتم اين بهانه است قلب من بازيچه ي دل هاست گفت:تقصير خودت بود عشق در قصه هاست گفتم اگر عشق در قصه هاست پس چرا با من عهد عشق را بستي؟ گفت:تو اشتباه كردي كه به پاي من نشستي سكوت كردم و اشك ريختم و ناله ي جدايي را سر دادم به بلور احساس تلنگر زدن آتش از درون زبانه كشيدن خزان را بهار ديدن در پس غرور ظاهري قلب را به پاكي افتاب اراستن زيبايي ها و لطافت ها را با احساس در واژه گنجاندن عشق يعني گوهر را در صدف تنهايي نهان كردن عشق يعني اغازي شيرين و اتش جاودان با هر چه بوي تعلق دارد عشق يعني سوختن و ذوب شدن در بوته عشق عشق يعني لرزش همه وجود در برابر معشوق يعني زيبا ديدن.زيبا شنيدن.زيبا گفتن يعني در حرير نرم و لطيف راه رفتن خواب هاي مينايي ديدن عشق يعني در اسمان غرق شدن و ابي شدن عشق يعني تازگي يعني بهار.... تویی هستی و تار و پودم تویی ذره های وجودم چه شب ها که با من نواها می سرودی به رویم ز شادی چه درها می گشودی به تو دل سپردم ز من دل ربودی چه دیوانه بودم چه دیوانه بودی بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود اهل زمین نبود نمازش شکسته بود بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود تنها از این نظر که سراپا شکسته بود بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود چشمان او دائما از اشک شسته بود بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر پشت دری که وا نمیشد نشسته بود شاعر پر فرشته را در لاي دفتر شعرش گذاشت و شعر هايش بوي اسمان گرفت و فرشته شعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت خدا گفت:ديگر تمام شد،ديگر زندگي بر هر دوتان دشوار شد چون شاعري كه بوي اسمان را بشنود زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد اسمان برايش تنگ ميشود اسمان مكثي كرد رهگذر شاخه ي نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت: نرسيده به درخت كوچه باغي ست كه از خواب خدا سبز تر است و در ان عشق به اندازه ي پر هاي صداقت ابي ست مي روي تا ته ان كوچه كه از ان پشت بلوغ سر به در مي آرد پس به سمت گل تنهايي مي پيچي دو قدم مانده به گل پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني و تورا ترسي شفاف فرا ميگيرد در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي كودكي مي بيني رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او مي پرسي خانه دوست كجاست؟ اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي يكي از روزهايي كه زمين تب دار و سوز دار بود و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه و من بي تاب و خشكيده تنم در آتشي مي سوخت ز ره آمد يكي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود اما طبيبان گفته بودندش اگر يك شاخه گل آرد از ان نوعي كه من بودم بگيرند ريشه اش را بسوزانند شود مرهم براي دلبرش آن دم شفا يابد چنانچه با خودش مي گفت بسي كوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده و يك دم نياسوده افتاد چشم او ناگه به روي من بدون لحظه اي ترديد شتابان شد بسوي من به اساني مرابا ريشه ام از خاك جدا كرد و به ره افتاد و او ميرفت و من در دست او بودم و او هر لحظه سر را رو بالا ها تشكر از خدا ميكرد پس از چندي هوا چون كوره اتش زمين ميسوخت و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام ميسوخت به لب هايي كه تاول داشت گفت:اما چه بايد كرد؟ در اين صحرا كه ابي نيست به جانم هيچ تابي نيست اگر گل ريشه اش سوزد كه واي بر من براي دلبرم هرگز دوايي نيست واز اين گل كه جايي نيست خودش هم تشنه بود اما نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست او بودم و حالا من تمام هست او بودم دلم ميسوخت اما راه پايان كو؟ نه حتي اب نسيمي در بيابان كو؟و ديگر داشت در دستش تمام جان من ميسوخت كه ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر او كم شد دلش لبريز ماتم شد كمي انديشه كرد انگه مرا در گوشه اي از بيابان كاشت نشست و سينه را با سنگ خارايي ز هم بشكافت ز هم بشكافت اما!آه!صداي قلب او گويي جهان را زير و رو ميكرد زمين و اسمان را پشت و رو ميكرد و هر چيزي كه هر جا بود با غم روبه رو ميكرد نمي دانم چه مي گويم؟به جاي اب خونش را به من مي داد و لب هاي او فرياد بمان اي گل كه تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي بمان اي گل و من ماندم نشان عشششششششق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد ای ادما گوش بکنید وصییت من...... ای شمایید که می گیرید رو دوشتون جنازه ی من دستای منو از توی طابوت بیرون بزارید تا که بدونن هیچی از این دنیا نبردم خالیین این دستای من تورو خدا موهای منو شونه نکشید تا که بدونن دست نوازش می کشیدن رو سر من اگه کسی سراغمو ازتون گرفت تورو خدا نزارید بره اخه اونه باطن من بگید چشاش به در بود نیومدی سراغش بگید به یاد تو بود نیومدی سراغش بگید که تک پرت بود نیومدی سراغش بگید که عاشقت مرد دیگه نیا سراغش دیگه نیا سراغش........... از تو چه می شنیدم! چرا بردی از یادم بیا برس به فریادم دلمو شکستی بازم دوباره اما بدون چوب خدا صدا نداره .............. تنها ارزوم اینه که یه روزم برسه چشمای تو مثل ابرها بباره خیلی بی رحمی اون روزی که تو می فهمی هیشکی مثل من دوست نداره..............! بردی ز یادم نرفتی از یاد زندگیه من دادی تو بر باد گرمیه دستات هرم نفس هات همش یه خواب بود یا یه سراب بود...... دوست دارم گفتنات دروغ بود قوربون صدقه رفتنات دروغ بود میگفتی که ماله منی اما دروغ بود دروغ بود..........! doa konin halesh behtar she (ghasametoon dadama) khodaya khodet komakesh kon تنها چیزی که طی این سالها خریده بود یک سماور برقی بود و بس بقیه در امدش را فقط خرج او کرده بود و... در همین افکار بود که صدای ممتد و یکسره زنگ خانه افکارش را پاره کرد. کمی هم نگران شد:«نکنه براش اتفاقی افتاده؟»وبعد از جا برخاست و هر طور بود پله ها را طی کرد،به حیاط رسید و در را باز کرد:«سلام پدر....مشتلق بده تا بگم....قبول شدم....باور میکنی پدر.....»پسر این را گفت و پدر با اشتیاق گفت:«در کنکور؟»پسر اما پاسخ داد:«کنکور کدامه پدر؟تافل...توی امتحان تافل یعنی اعزام دانشجو به خارج قبول شدم....»زانوهای پدر تاب نیاورد و جلو در نشست. موقعی که دید عروس و پسرش همان پیراهن سفید و قرمز را برایش خریده اند که یک ماه قبل تو بوتیک سر میدان دیده و گفته بود:«حیف که گران است» آنقدر خوشحال شد که عروسش را بوسید.دختر جوان گفت:«چقدر نقشه کشیدیم تا وقتی سایزتون رو می گیریم شما متوجه نشین قضیه چیه.یادتون هست ده روز قبل بهتون گفتم مامانم هم سایز شماست و می خواهم بدون خبر برایش کادو بخرم لطفا سایزتون رو بگین؟ما ان روز سایز شما را برای این لباس میخواستیم.....حالا برم چای بیارم.» عروس جوان که بیرون رفت.بسته کادو از دست پیرزن افتاد. یادش امد که ده روز قبل به خاطر حسادت نسبت به مادر عروسش سایز خود را بیشتر گفته بود عصبانی شد و خواست فریاد بکشد که مریم -همسایه دیوار به دیوار سوسن-گفت:خانم اجازه. ... سوسن واسه اینکه از ریاضی۲۰ بگیره دیشب تا صبح نخوابید و... خانم معلم به پاسخ سوال اول نگاه کرد دقیق و درست بود.برگه را به ارامی از زیر سر سوسن بیرون کشید و زیرش نوشت ۲۰......... مانلو این خبر تلخ رو با گریه به ادوارد گفت و رفت در بیمارستان بستری شد اما پسر جوان حتی یه بار هم به دیدنش نرفت مانلو به دوستانش می گفت:اون حتی به دیدن من نیامد اون وقت ادعا می کرد حاضره قلبش رو به من بده ........ چند روز بعد یه قلب پیوندی برای مانلو پیدا شد دختر جوان مدتی بعد از جراحی پیوند فهمید علت غیبت ادوارد این بوده که بتواند شرایطی به وجود بیاورد تا قلبش رو به نامزدش هدیه کند زن:مي خواي از پيشت برم؟ مرد:نه،فكرش را هم نكن زن:منو دوست داري؟ مرد:البته زن:ايا تا حالا به من خيانت كردي؟ مرد:نه،چرا چنين سوالي مي كني؟ زن:منو مسافرت مي بري؟ مرد:مرتب زن:ايا منو كتك مي زني؟ مرد:به هيچ وجه، من از اين جور ادما نيستم زن:مي تونم بهت اعتماد كنم پنج ماه پس از ازدواج همين متن رو اين دفعه از پايين به بالا بخونيد "جانی"اما خبر نداشت که "بادجنوب" اگر چه خیلی گرم و داغ است لیکن زود گذر است و سریع سرد می شود "مرلین" دو هفته بعد همزمان با وزش بادهای شمالی از "جانی"جدا شد. به خانه که رسیدم افتادم به پای مادر و دستش را بوسیدم و اشک ریختم.
نمی دونم چی گفتم
ولی نمی خواستم ناراحتت کنم
شنیدم چه حرفایی گفتم
احساس می کردم میخوام بمیرم
آزار دادنت آزارم میده
بعدش به من نگاه کردی
دیگه سرم داد نمی زدی
آهسته شکستی
(حاظرم) همه چیزم رو تو زندگی بدم
تا او حرفهایی که بهت زدم رو بکشم
هر وقت چیزی میگم و پشیمون می شم به آرومی به خودم می گم
"نمیخوام از دستت بدم"
اما نمیدونم چرا مطمئنم که هیچوقت ترکم نمیکنی، آره!
چون تو مال منی
پس چطور بهت بفهمونم
که چقدر با بودنت احساس شادی می کنم
بدون تو نمی تونم به این زندگی ادامه بدم
برای نجات به تو نیاز دارم
پس پیشم بمون
تو چشام نگاه می کنی و من از درونم فریاد میزنم "منو ببخش"
و تو باز من رو می بخشی
تو تنها دوست واقعی من هستی
و من هیچوقت قصد نداشتم که تورو اذیت کنم

میگی عاشق بودی کی میگی عاشق بودی کی![]()
از من تو یادت نمونده دیگه حتی خاطرم![]()
نذار از یادت برم نذار از یادت برم![]()
مگه تو قول ندادی دیگه تنهام نذاری![]()
خدا رو خوش نمی یاد اشکمو در بیاری![]()
آخه طاقته منم یه روزی تموم میشه![]()
ندونستم عمر من اینجوری حروم میشه![]()
به خدا یه روز پشیمون می شی از کاری که کردی![]()
اون روز که تنهایی و بی کس و پر دردی![]()
برو اما خوب بدون چوب خدا صدا نداره![]()
الهی یه روز بیاد نداشته باشی یه ستاره![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
*******************************![]()
دروغ بود...!![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()





اینم عکس سیاوش خیرابی واسه طرفداراش ببینین کیف کنین نظر بذارین در ضمن عاشق شدن پیگرد قانونی دارد
ادامه مطلب




| Design By : Kamrangth |


