تبليغاتX
يه ديوونه يه عاشق

























يه ديوونه يه عاشق

الا يا ايها ساقي ادركاسا و ناولها و عشق اسان نمود اول ولي افتاد مشكل ها

میشه دوباره من رو ببخشی؟

نمی دونم چی گفتم

ولی نمی خواستم ناراحتت کنم

شنیدم چه حرفایی گفتم

احساس می کردم میخوام بمیرم

آزار دادنت آزارم میده

بعدش به من نگاه کردی

دیگه سرم داد نمی زدی

آهسته شکستی

(حاظرم) همه چیزم رو تو زندگی بدم

تا او حرفهایی که بهت زدم رو بکشم

هر وقت چیزی میگم و پشیمون می شم به آرومی به خودم می گم

"نمیخوام از دستت بدم"

اما نمیدونم چرا مطمئنم که هیچوقت ترکم نمیکنی، آره!

چون تو مال منی

پس چطور بهت بفهمونم

که چقدر با بودنت احساس شادی می کنم

بدون تو نمی تونم به این زندگی ادامه بدم

برای نجات به تو نیاز دارم

پس پیشم بمون

تو چشام نگاه می کنی و من از درونم فریاد میزنم "منو ببخش"

و تو باز من رو می بخشی

تو تنها دوست واقعی من هستی

و من هیچوقت قصد نداشتم که تورو اذیت کنم

نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 13:19 توسط elnaz | |

اين هوا هواي دلگيري ست

فصل قلبم پاييزي ست

اسمان قلبم ابري ست

دلم گرفته اين چه دردي ست

با گريه هايم هم صداست

كسي نيست اينجا كه ارام كند دلم را

كسي نيست اينجا كه پاك كند اشك هايم را

بشنود درد دل هايم را

از غم نمي نويسم اما دلم پر از غم است

از اشك نمي نويسم اما ان قطره هايي كه از چشمانم مي ريزد نامش اشك است

من كه حرفي نمي زنم بغض گلويم را گرفته

پس بخوان درد دلم را

دردي كه بر روي كاغذ خيس نوشتم

تو كه با غم بي گانه نيستي

تو كه امروز از اشك هاي من ميخندي

فردا خودت اسير اشك هاي چشم هايت خواهي شد

چرا به بي راهه مي روم

دلم گرفته به دنبال اشيانه ميروم

اشيانه ي من كجاست

دل من خسته و تنهاست

كسي مي شنود فرياد مرا؟

نه عزيزم اينجا سرزمين غم هاست

بگذار اشك بريزم نگو طاقت ديدن اشك هايم را نداري

بخدا تو حال مرا نداري

تو جاي من نيستي و قلب شكسته در سينه نداري

اين تنها راهه ارامش است

دلم گرفته بخدا اين تنها راه شكست بغض كهنه است

نمي داني چه حالي دارم

تمام لحظه هايم را با دلي گرفته مي گذرانم

مي ترسم ديگر معني لبخند را ندانم

نگو چرا از اشك مي نويسم

تو كه خودت روزي اسير غم ها بوده اي

نگو كه چرا اينقدر غمگين مي نويسم

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 21:6 توسط elnaz | |

گفت:تا اخرش با تو ميمانم

گفتم:اخرش كجاست؟

گفت:اخر دنياست

گفتم:اخر دنيا كجاست؟

گفت:از نگاهم پيداست

گفتم نگاهه تو رو به كجاست؟

گفت:نگاهه من رو به پايان زندگيست

گفتم:پايان زندگي كجاست؟

گفت:لحظه اي كه از عشقت ميميرم

مدتي گذشت و او مرا تنها گذاشت

قلبم بي صدا شكست

مي دانستم اخرش همين جاست

جايي كه برايم اشناست     همان زندان غم هاست

فرياد شكستن هاست   گفتم اينجا همان لحظه اي بود كه گفتي از عشقم ميميرم

گفت سرنوشت من و تو از هم جداست

گفتم اين بهانه است   قلب من بازيچه ي دل هاست

گفت:تقصير خودت بود عشق در قصه هاست

گفتم اگر عشق در قصه هاست پس چرا با من عهد عشق را بستي؟

گفت:تو اشتباه كردي كه به پاي من نشستي

سكوت كردم و اشك ريختم و ناله ي جدايي را سر دادم

 

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 20:1 توسط elnaz | |

عشق يعني از خود بيخود شدن

به بلور احساس تلنگر زدن

آتش از درون زبانه كشيدن

خزان را بهار ديدن

در پس غرور ظاهري قلب را به پاكي افتاب اراستن

زيبايي ها و لطافت ها را با احساس در واژه گنجاندن

عشق يعني گوهر را در صدف تنهايي نهان كردن

عشق يعني اغازي شيرين و اتش جاودان با هر چه بوي تعلق دارد

عشق يعني سوختن و ذوب شدن در بوته عشق

عشق يعني لرزش همه وجود در برابر معشوق

يعني زيبا ديدن.زيبا شنيدن.زيبا گفتن

يعني در حرير نرم و لطيف راه رفتن

خواب هاي مينايي ديدن

عشق يعني در اسمان غرق شدن و ابي شدن

عشق يعني تازگي يعني بهار....

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:32 توسط elnaz | |

ز عشق تو مستم                         به پایت نشستم                   

تویی هستی و تار و پودم             تویی ذره های وجودم

چه شب ها که با من نواها می سرودی

به رویم ز شادی چه درها می گشودی

به تو دل سپردم                         ز من دل ربودی

چه دیوانه بودم                           چه دیوانه بودی

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 14:32 توسط elnaz | |

بذار رو سینم سر تو .....چشمای خیس و تر تو..........بذار تا سیر نگات کنم.....بو بکشم پیرهنتو.............بغل کن و بچسب بهم.................... بکش دوباره دست بهم.................جز تو کسی رو ندارم .............نزدیک تر از نفس بهم..............

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 14:29 توسط elnaz | |

چگونه ثابت کنم عاشقتم...هر کاری می کنم تا عاشقم شوی...محبت من فقط مال توست...سر راهت می نشینم با چشمانی بی قرار و لبریز از اشک تا تو با لبخند زیبایت مرحم دل تنهایم شوی...نگاهت می کنم با تمام حس عاشقی تا تو با رقص پلک هایت تردیدم را بخوانی تا این عشقم را بخوانی که چقدر دوستت دارم

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 14:26 توسط elnaz | |

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود

اهل زمین نبود نمازش شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود

تنها از این نظر که سراپا شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود

چشمان او دائما از اشک شسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید این درخت

عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر

پشت دری که وا نمیشد نشسته بود

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:52 توسط elnaz | |

گول قسماتو که خوردم تو عذابم میدی هی


میگی عاشق بودی کی میگی عاشق بودی کی


از من تو یادت نمونده دیگه حتی خاطرم


نذار از یادت برم نذار از یادت برم


مگه تو قول ندادی دیگه تنهام نذاری


خدا رو خوش نمی یاد اشکمو در بیاری


آخه طاقته منم یه روزی تموم میشه


ندونستم عمر من اینجوری حروم میشه


به خدا یه روز پشیمون می شی از کاری که کردی


اون روز که تنهایی و بی کس و پر دردی


برو اما خوب بدون چوب خدا صدا نداره


الهی یه روز بیاد نداشته باشی یه ستاره

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:9 توسط elnaz | |

شاعر و فرشته اي باهم دوست شدند،فرشته پري به شاعر داد و شاعر شعري به فرشته

شاعر پر فرشته را در لاي دفتر شعرش گذاشت و شعر هايش بوي اسمان گرفت

و فرشته شعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت

خدا گفت:ديگر تمام شد،ديگر زندگي بر هر دوتان دشوار شد

چون شاعري كه بوي اسمان را بشنود زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد اسمان برايش تنگ ميشود

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 15:31 توسط elnaz | |

خانه دوست كجاست؟در فلق بود كه پرسيد سوار

اسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه ي نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

نرسيده به درخت كوچه باغي ست كه از خواب خدا سبز تر است

و در ان عشق به اندازه ي پر هاي صداقت ابي ست

مي روي تا ته ان كوچه كه از ان پشت بلوغ سر به در مي آرد

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي

دو قدم مانده به گل

پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني

و تورا ترسي شفاف فرا ميگيرد

در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي

كودكي مي بيني رفته از كاج بلندي بالا

جوجه بردارد از لانه نور و از او مي پرسي

خانه دوست كجاست؟

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 15:26 توسط elnaz | |

شقايق گفت با خنده:نه بيمارم نه تب دارم

اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم

گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي

يكي از روزهايي كه زمين تب دار و سوز دار بود

و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه

و من بي تاب و خشكيده تنم در آتشي مي سوخت

ز ره آمد يكي خسته به پايش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت

شنيدم سخت شيدا بود

نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود اما

طبيبان گفته بودندش اگر يك شاخه گل آرد

از ان نوعي كه من بودم

بگيرند ريشه اش را بسوزانند شود مرهم براي دلبرش

آن دم شفا يابد

چنانچه با خودش مي گفت بسي كوه و بيابان را

بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده و يك دم نياسوده

افتاد چشم او ناگه به روي من

بدون لحظه اي ترديد شتابان شد بسوي من

به اساني مرابا ريشه ام از خاك جدا كرد و به ره افتاد

و او ميرفت و من در دست او بودم و او هر لحظه سر را رو بالا ها تشكر از خدا ميكرد

پس از چندي هوا چون كوره اتش  زمين ميسوخت و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام ميسوخت

به لب هايي كه تاول داشت گفت:اما چه بايد كرد؟

در اين صحرا كه ابي نيست به جانم هيچ تابي نيست

اگر گل ريشه اش سوزد كه واي بر من براي دلبرم هرگز دوايي نيست

واز اين گل كه جايي نيست خودش هم تشنه بود اما نمي فهميد حالش را

چنان مي رفت و من در دست او بودم و حالا من تمام هست او بودم دلم ميسوخت اما راه پايان كو؟

نه حتي اب نسيمي در بيابان كو؟و ديگر داشت در دستش تمام جان من ميسوخت

كه ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر او كم شد

دلش لبريز ماتم شد كمي انديشه كرد

انگه مرا در گوشه اي از بيابان كاشت

نشست و سينه را با سنگ خارايي ز هم بشكافت ز هم بشكافت

اما!آه!صداي قلب او گويي جهان را زير و رو ميكرد

زمين و اسمان را پشت و رو ميكرد

و هر چيزي كه هر جا بود با غم روبه رو ميكرد

نمي دانم چه مي گويم؟به جاي اب خونش را به من مي داد

و لب هاي او فرياد بمان اي گل كه تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي بمان اي گل

و من ماندم

نشان عشششششششق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 15:18 توسط elnaz | |

ای ادما گوش بکنید وصییت من......

ای شمایید که می گیرید رو دوشتون جنازه ی من

   دستای منو از توی طابوت بیرون بزارید

                                                           تا که بدونن هیچی از این دنیا نبردم خالیین این دستای من

                                                                          تورو خدا موهای منو شونه نکشید

تا که بدونن دست نوازش می کشیدن رو سر من

        اگه کسی سراغمو ازتون گرفت

                                                                          تورو خدا نزارید بره اخه اونه باطن من

                                                                       بگید چشاش به در بود نیومدی سراغش

بگید به یاد تو بود نیومدی سراغش

بگید که تک پرت بود نیومدی سراغش

                                                                       بگید که عاشقت مرد دیگه نیا سراغش

                                                                               دیگه نیا سراغش...........

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:55 توسط elnaz | |

نازتو می کشیدم از تو چه می شنیدم

                                            از تو چه می شنیدم! چرا  بردی از یادم

                                                                                                 بیا برس به فریادم

دلمو شکستی بازم دوباره اما بدون

                                    چوب خدا صدا نداره ..............

                                                                 تنها ارزوم اینه که یه روزم برسه

چشمای تو مثل ابرها بباره

                              خیلی بی رحمی اون روزی که تو می فهمی

                                                                           هیشکی مثل من دوست نداره..............!

 

                                       *******************************

بردی ز یادم نرفتی از یاد زندگیه من دادی تو بر باد

                                   گرمیه دستات هرم نفس هات همش یه خواب  بود

یا یه سراب بود...... دروغ بود...!

                                     دوست دارم گفتنات دروغ بود

قوربون صدقه رفتنات دروغ بود

                                  میگفتی که ماله منی اما دروغ بود 

                                                                                   دروغ بود..........!                           

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:52 توسط elnaz | |

اخرین دقایق کلاس است و دانشجویان منتظر به پایان رسیدن درس.در کلاس بسته است و صدای استاد بین چهار دیواری پژواک بر میدارد.ناگهان لرزش خفیفی ساختمان را فرا میگیرد و یکی از دانشجوهای پسر -که ادعایش همه را کشته-یک مرتبه وحشتزده میشود و مثل گلوله طول کلاس را طی و در را باز می کند و همانطور كه فرياد ميزد "زلزله"به سرعت فرار مي كند .بقيه دانشجو ها هم ترسيده اند و هم بهت زده شده اندويكي دو نفر نيم خيز هم ميشوند و...اما ناگهان صداي كاميوني كه از كوچه بغل ساختمان دانشگاه ميگذرد به گوش ميرسدو ساختمان باز هم ميلرزد. بچه ها مي زنند زير خنده دانشجوي پر ادعا بر مي گردد از خجالت سرخ شده و براي اينكه با كسي حرف نزند مي رود ته كلاس مي نشيند.چند دقيقه بعد ساختمان كاملا مي لرزد.اين بار استاد هم مثل دانشجويان مي گريزد.دانشجوي"پر ادعا" مي خندد... اما اينبار واقعا زلزله بود و در اين ميان فقط يك دانشجو در زلزله كشته شد.يك دانشجوي پر ادعا

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 17:29 توسط elnaz | |

ye adame kheili khoob o pak o bi gonah too icu bastarie toro khoda vasash doa konin

doa konin halesh behtar she (ghasametoon dadama)

khodaya khodet komakesh kon

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 0:46 توسط elnaz | |

حاصل سالها زندگی اش یک اتاق کوچک بود و یک بخاری علا الدین و یک زیلوی رنگ و رو رفته که انگار همسن خودش بود.

تنها چیزی که طی این سالها خریده بود یک سماور برقی بود و بس بقیه در امدش را فقط خرج او کرده بود و...

در همین افکار بود که صدای ممتد و یکسره زنگ خانه افکارش را پاره کرد.

کمی هم نگران شد:«نکنه براش اتفاقی افتاده؟»وبعد از جا برخاست و هر طور بود پله ها را طی کرد،به حیاط رسید و در را باز کرد:«سلام پدر....مشتلق بده تا بگم....قبول شدم....باور میکنی پدر.....»پسر این را گفت و پدر با اشتیاق گفت:«در کنکور؟»پسر اما پاسخ داد:«کنکور کدامه پدر؟تافل...توی امتحان تافل یعنی اعزام دانشجو به خارج قبول شدم....»زانوهای پدر تاب نیاورد و جلو در نشست.

نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 16:23 توسط elnaz | |

عروس جوان بسته کادو را گذاشت جلو مادر شوهرش:«مادر جان تولدت مبارک»پیرزن آنقدر ذوق زده شد که با عجله کادو را باز کرد و...

موقعی که دید عروس و پسرش همان پیراهن سفید و قرمز را برایش خریده اند که یک ماه قبل تو بوتیک سر میدان دیده و گفته بود:«حیف که گران است» آنقدر خوشحال شد که عروسش را بوسید.دختر جوان گفت:«چقدر نقشه کشیدیم تا وقتی سایزتون رو می گیریم شما متوجه نشین قضیه چیه.یادتون هست ده روز قبل بهتون گفتم مامانم هم سایز شماست و می خواهم بدون خبر برایش کادو بخرم لطفا سایزتون رو بگین؟ما ان روز سایز شما را برای این لباس میخواستیم.....حالا برم چای بیارم.»

عروس جوان که بیرون رفت.بسته کادو از دست پیرزن افتاد. یادش امد که ده روز قبل به خاطر حسادت نسبت به مادر عروسش سایز خود را بیشتر گفته بود

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 22:32 توسط elnaz | |

خب بچه ها وقت تمومه برگه ها بالا ..... خانم معلم این را گفت و مشغول جمع اوری برگه ها ی امتحان ریاضی شد اما به میز سوسن که رسید دید او کاملا خواب است در حالی که فقط پاسخ سوال اول رو نوشته

عصبانی شد و خواست فریاد بکشد که مریم -همسایه دیوار به دیوار سوسن-گفت:خانم اجازه. ... سوسن واسه اینکه از ریاضی۲۰ بگیره دیشب تا صبح نخوابید و...

خانم معلم به پاسخ سوال اول نگاه کرد دقیق و درست بود.برگه را به ارامی از زیر سر سوسن بیرون کشید و زیرش نوشت ۲۰......... 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 15:9 توسط elnaz | |

زن و شوهر جوان سوار بر موتور در اتوبان در حال حرکت بودند  که زن به شوهرش گفت:تدی چرا اینقدر تند میری؟ و مرد به زنش گفت: به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و بگذاری سرت یواش میرم . زن جوان که از سرعت می ترسید همین کار را کرد اما سرعت موتور کم نشد زن جوان نمی دانست که ترمز موتور بریده است و شوهرش با این حیله دارد او را از مرگ نجات می دهد چرا که چند ثانیه بعد بر خورد موتور با یک ساختمان باعث واژگون شدن موتور گردید و....و فقط همان کسی که کلاه کاسکت سرش بود از مرگ نجات یافت .

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 14:8 توسط elnaz | |

مانلو همیشه به نامزدش ادوارد می گفت:اگر یک روز من برای زنده ماندن به قلب تو نیاز داشته باشم قلبت رو بهم میدی؟و پسر جوان می گفت:معلومه که میدم  ومانلو می خندید تا اینکه یک روز عین ان ماجرا رخ داد پزشکان به دختر جوان گفتند:اگه قلبی پیدا نشه بهت پیوند بزنیم می میری.

مانلو این خبر تلخ رو با گریه به ادوارد گفت و رفت در بیمارستان بستری شد اما پسر جوان حتی یه بار هم به دیدنش نرفت مانلو به دوستانش می گفت:اون حتی به دیدن من نیامد اون وقت ادعا می کرد حاضره قلبش رو به من بده ........ چند روز بعد یه قلب پیوندی برای مانلو پیدا شد دختر جوان مدتی بعد از جراحی پیوند فهمید علت غیبت ادوارد این بوده که بتواند شرایطی به وجود بیاورد تا قلبش رو به نامزدش هدیه کند

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 14:38 توسط elnaz | |

"جیمی"خوشحال بود که با خوشگلترین دختر شهر عروسی کرده اما پس از پایان جشن عروسی و رفتن مهمان ها هنگامی که عروس جوان کلاه گیس خود را برداشت لنز ابی اش را در اورد ناخنهای مصنوعی را کنار گذاشت و مژه های عاریه ای را هم در اورد داماد جوان ارام از اتاق بیرون امد و فرار کردو..........و هرگز هم برنگشت.

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 11:33 توسط elnaz | |

مرد:اره،ديگه نمي تونم بيش از اين منتظر بمونم

زن:مي خواي از پيشت برم؟

مرد:نه،فكرش را هم نكن

زن:منو دوست داري؟

مرد:البته

زن:ايا تا حالا به من خيانت كردي؟

مرد:نه،چرا چنين سوالي مي كني؟

زن:منو مسافرت مي بري؟

مرد:مرتب

زن:ايا منو كتك مي زني؟

مرد:به هيچ وجه، من از اين جور ادما نيستم

زن:مي تونم بهت اعتماد كنم

                              پنج ماه پس از ازدواج

همين متن رو اين دفعه از پايين به بالا بخونيد

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 21:10 توسط elnaz | |

"مرلین"دختر جوان رو به نامزدش کرد و گفت:"جانی من همچون باد جنوب آرام اما گرم و داغ به قلب تو وزیدم .........."

"جانی"اما خبر نداشت که "بادجنوب" اگر چه خیلی گرم و داغ است لیکن زود گذر است و سریع سرد می شود "مرلین" دو هفته بعد همزمان با وزش بادهای شمالی از "جانی"جدا شد.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 20:39 توسط elnaz | |

اینم عکس سیاوش خیرابی واسه طرفداراش ببینین کیف کنین نظر بذارین  در ضمن عاشق شدن پیگرد قانونی دارد
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 15:3 توسط elnaz | |

همان طور که از بالا به پایین نگاه می کرد و کودکان شهری را می دید که مشغول بازی و خنده هستند با خود زمزمه کرد :"اگر برم پایین تفریح این بچه ها خراب میشه." اما هنوز کاملا منصرف نشده بود که سرش را چرخاند و کمی ان طرفتر  وقتی بچه های روستایی را دید که دستهایشان رو به آسمان بود و از خدا خواهش می کردند که:"خدایا اگر باران نیاید امسال هم محصولاتمان خراب میشه" آن وقت دیگر باران معطل نکرد و پایین امد ............

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 22:48 توسط elnaz | |

در راسته پیاده رو شلوغ قدم می زد و هر از گاهی به سراغ بعضی از عابران که می دانست مشتری هستند می رفت و در گوششان زمزمه می کرد :"فیلم های خصوصی دارم ناب ناب" حوالی غروب بود  که با خوشحالی به سوی خانه برگشت. خوشحال از اینکه هر چی سی دی رایت شده را از مجالس خصوصی مردم داشت فروخته بود . سر کوچه که رسید چند تا از بچه های محل موبایلشان را خاموش کرده و فقط به او پوز خند زدند. اول دلیلش را نفهمید به خانه که رسید  و دید خواهرش اشک می ریزد  و مادر ضجه می زند به سراغ برادر کوچکش رفت:"چی شده؟" و پسر ۱۴ ساله گفت:"معلوم نیست کدوم بی پدر و مادری فیلم مراسم عقد ابجی رو توی محل پخش کرده و...." پسر جوان وقتی متوجه شد دیشب یک سی دی را اشتباهی رایت کرده و اول صبح نیز چند سی دی را به بچه های محل فروخته ... کمرش خم شد.

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 18:1 توسط elnaz | |

قسم خوردم که بابت حقارتی که جلو دوستانم نصیبم کرده بوداز او انتقام بگیرم.تنها کاری هم که از دستم بر می امداین بود که جیبش را بزنم!خیلی وقت بود که این کار را می کردم هر بار که مادرم حالم را می گرفت با برداشتن پول از جیبش تلافی می کردم. پس این بار که مادر به خاطر یک سیگار کشیدن ساده آن طور جلو دوستانم به من سیلی زد من هم باید حسابی کیفش را خالی می کردم.سوار تاکسی شدم و به سوی خانه راه افتادم. در ردیف عقب معتادی مفلوک نشسته بود که مرا به راننده نشان داد و گفت:"اره همسن همین اقا پسر یعنی دبیرستانی بودم که اولین بار مادرم سیگار دستم دید و به رویم نیاورد.اگر آن روز مادرم یک سیلی به من زده بود امروز وضعم این طور نبود و......

به خانه که رسیدم افتادم به پای مادر و دستش را بوسیدم و اشک ریختم.

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 12:46 توسط elnaz | |

تاقبل از اشنایی با "آتیر"معنی شور زندگی را نمی فهمیدم.در حقیقت او بود که برایم عشق را تفسیر کرد.اوتنها مرد جوانی بود که به من اظهار عشق کردو پدر ومادرم نگفتند"دروغ می گوید"نمی توانستند در مورد عشق او به دخترشان شک کنند."آتیر"انقدر مرا دوست داشت که بر خلاف خواسته خوانواده اش که می خواستند دختر عمویش را به عقد او در بیاورندبه من پیشنهاد ازدواج داده بود و پدرش نیز او را از ارث محروم کرده بود. پس خانواده ام نمی توانستند در عشق او شک کنند اما من شک کردم!ماجرا خیلی ساده اتفاق افتاد ان روز رو به روی هم نشسته بودیم و حرف می زدیم. سخن به عشق رسیدپرسیدم:"آتیر منو بیشتر دوست داری یا دنیا رو؟"وقتی دیدم به فکر فرو رفت کمی دلخور شدم اما پس از چند ثانیه که گفت:"دنیا رو"طوری به من برخورد که با عصبانیتسرش داد زدم:"دیگه نمی خوام ببینمت"او رفت و من منتظر بودم برای معذرت خواهی به سراغم بیاید دو روز بعد نامه ای به دستم رسید که آتیر در ان نوشته بود:"با دختر عمویم ازدواج خواهم کرد به این خاطر که تو هرگز نفهمیدی که تمام "دنیای من"تو بودی...!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:7 توسط elnaz | |

گفتم اخر عشق را معنا کنیم

بلکه جای خویش را پیدا کنیم

امدم دیدم که جای لاف نیست

عشق غیراز عین و شین و قاف نیست

امدم گفتم به اوای جلی

عین یعنی عدل مولایم علی

شین یعنی شورالله الصمد

قاف یعنی قل هو الله و احد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 19:53 توسط elnaz | |

Design By : Kamrangth

Specific
Others